تقديم به پنجره ی بارونی :
( 2 )
آن زمان که خداوند يکتا
پيکر آدم می سرشت
و از روح خود انسان می تنيد
اميد اين داشت که ديگر تنها نخواهد ماند
و سخت کوشيد
- از کلام و عمل -
تا " باهم بودن " را به ما بياموزد
ندانست که ما بذّات تنهاييم
بذّات تنهاييم
بذّات تنهاييم
و
حتی خود " او" را نيز ترک خواهيم گفت
امروز که ...
چه سود ؟
اکنون که باز تنها مانده است
تنهای تنها
با يک کُره ی کِرمو
که باد کرده !
بر دستان پاکش .
* مدتی است که گروهی از بچه های با ذوق گیلانی نشریه ای الکترونیکی به نام گیلانیان را تآسیس کرده اند و من هم گهگاه با این دوستان همکاری می کنم .
لینک مطالبم :