Sacrifice
دختر بچه :
" یه بوهایی می یاد ! "
آقای ایمنی :
" صرفه جویی هنر است ! "
دختر بچه از سرما می لرزد
آقای ایمنی :
" لطفآ صرفه جویی کنید "
دختر بچه کبود می شود ...
آقای ایمنی :
" باید صرفه جویی کنید "
دختر بچه یخ می زند
آقای ایمنی فاتحه می خواند
و آقازاده اش
کلاهش را روی حقیقت می گذارد
* بر اساس یک داستان واقعی !
85.10.25
.
رستورانِ شبانه روزی
ســــــکـــــــوت
فریاد تردید لاستیک
ردپای ازدحام افکار روی جاده
مصاف آهن پاره با گوشت
در جاریِ سرخ
و نفس های محکوم به حبس ابد
بوی لنت تازه !
ســــــکــــــوت
بفرمایید خوراک مغز انسان
با سس مخصوص مرده شور!
" به مدیریت عزرائیل با یک عمر سابقه "
* این رستوران شعبۀ دیگری ندارد .
* از آوردن اطفالِ بی گناه هم جدآ خودداری شود !
85.3.29 مردمک