در این دنیای شبانه که
ماه مرده و ستاره در سوگش نمی خندد ،
چشمان زیادی آسوده در خواب است
وچشمان بی قرار من ، غرق حسرت
علوی بزرگ با چشمهایش به من لبخند می زند
ولی چشمانم توان خواندن ندارد
بی تاب دیدن است !
در این دنیای پوشالی چیزی دیدنی نیست
صبر کوری هم ندارم
حتی در آن هنگام که به پایان خوش ساراماگو نیشخند می زنم
خدایا
چه کنم با این چهره های تکراری
با این گرداب اشک تمساح ؟!
چه کنم با این زندگی راکد
که بوی گندش در باتلاق زمان ،
انسان را با خود به اعماق لجن زار هستی می برد
به دنبـال هـــدایـت نیستـم
می خواهم صادق بیاندیشم
خداوندا ، همیشه می آفرینی ولی ...
من بنده چگونه از این چشمانم بهره گیرم ؟
اگر کـفـر است ، من کافــر
منت بر این دو چشم خسته ، باکی نیست
ولی بازگو کن برایم ، قبل از آتش دوزخ
" داستان این چشمان ولگردم ! "
85.3.20 مردمک